دوستان اگر مايلن از آدرس جدید بلاگ با خبر شن
آف بزارن
MissHemlock_rainydeath
مچکرم
بای

تو را هل می دهم
وارد دنيايی تازه می کنم
دنيای کثافت
و در باتلاق مدفوع دفنت می کنم
اما اينجا پايان راه تو نيست
درهای وحشت تمامی ندارد
دوست دارم زجر کشيدنت را ببينم
دوست دارم تو را در آتش ببينم
پس می سوزانمت
تو اينجا درد را خواهی ديد
من همان دردم
درهای وحشت را برويت باز می کنم
تو را هل می دهم
وارد دنيايی تازه می کنم
دنيای کثافت
و در باتلاق مدفوع دفنت می کنم
اما اينجا پايان راه تو نيست
درهای وحشت تمامی ندارد
دوست دارم زجر کشيدنت را ببينم
دوست دارم تو را در آتش ببينم
پس می سوزانمت
تو اينجا درد را خواهی ديد
من همان دردم
<<برای همانکه خودش را خوب می شناسد...>>
سکوت آینه را می شکست
شاید هم آینه سکوت را
هرچه بود خون بود و خاک و شیشه
و آرامش بیشتر از قبل،
دخترک...
پوست سرش همراه خرمن موهای سیاه کنده شده بود
چشمهای آبی و از حدقه در آمده در کنار صورتش مرده بودند
صورتش را تماما خون در بر گرفته بود
بینی شکسته اش دیگر زیبا نبود
ناخن های کشیدهشدهی دست و پای دختر را
به زور در سوراخ بینی اش فرو برده بودند
و رگها
از گردن شکسته اش بیرون زده بودند...
ولی...
آرامش همچنان برقرار بود
ئخترک به آرامشی دست یافته بود که انتظارش را نداشت
قلبش نمی تپید
آخر در رگهایش
دیگر خونی برای گردش باقی نمانده بود...

در پشت پنجره ی کلبه ای سیاه
جسدی خندان
پسشانی اش را به پنجره تکیه داده است
اندکی پیش مرده.....
(حدود ده هزار سال پیش)
اما هنوز هم کسی نفهمیده او نیست در میان آدمها،

در دست چپش که روی میز قرار دارد،
تیغی خون آلود جا خوش کرده.
فلز تیغ زنگ زده است ولی خون رویش تازه است
می گویند خون برباد رفته ها هیچوقت خشک نمی شود
و تنشان نمی پوسد
می گویند آنها در لحظه ی مردن،
آنقدر شاد می شوند،
که دیگر از بین نمی روند
آنها از زندگی فقط مردن را می خواهند
همین...

نگاه جسد به درختان یخ زده ی بیرون خیره مانده است
آنها هم بهار را می بینند
او با خود فکر می کند
در این دنیا هیچ کس به خوشبختی او نیست!!!!!...
.
مردم هیچ وقت با من خوب نبودند
می گفتند با آنها یه جورایی فرق دارم
ولی باور کنید خیلی هم متفاوت نیستم
من یکی هستم مثل بقیه.......
من فقط دختری هستم که آرزوی بوسیدن پسرک قاتل را در سرش می پروراند
و تنها شوقش در زندگی مردن است
من فقط دختری هستم.......
در واقع
من یکی هستم مثل همه
اما هیچ کس مثل من نیست.......
آخ که چه حس بدیه جدا بودن!...

من هم مثل سایر دخترها عاشق می شوم
فقط مشکلم اینه که عاشقه اونایی می شم که همه ازشون متنفرن
از پسری که همه ی دخترا عاشقش بودن متنفر شدم
چون اون واقعا هیچ چیز برای دوست داشتن نداشت..
در عوض قلبم رو به کسی دادم که مردم ازش فرار می کردند
آخه اون حرفایی میزد که آدما نمی تونستن درک کنن........
من و اون هرجفتمون عیجب و تنهاییم
ما حتی همدیگر را هم نداریم.
هردمون تنها....
تنهای تنها....
آه نازنینم اگر می دانستی که
من با یاد تو می نویسم و می خوانم
من با یاد توراه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
_که دستم به دست توست_
من،جای راه رفتن،
پرواز می کنم!
چقدر خوب میشد..........
شاید آن موقع دیگر خودکشی نمی کردی
و مرا تنها در میان این سیاه چال
ول نمیکردی.......


من می خوام بمیرم.......
بعد از اسم اون تنها کلمه ای که می تونم بگم مردنه.....
مردن.مردن.مردن.مردن..........
آه بهترینم؛وقتی نباشی من فقط مردن را می خواهم.........
می خواهم گزیه کنم.....
اما نمی تونم،
باید قوی باشم؛......
دلم می خواهد اسمتوبنویسم،
فریاد بزنم
و مدام تکرار کنم..................
ولی می ترسم دوباره دیوونه بشم.
می خواهم تنها باشم
2 روز
3 روز
می خواهم فقط گریه کنم......
تا کمی آرامش پیدا کنم
و بتونم افکارم جمع و جور کنم
آخ عشق من............
قبلا می گفتم آه
ولی الان فقط می گم آخ
دیگه ناراحت نیستم
حس بدی ندارم
فقط درد می کنه......
قلبم......
روحم......
سرم.......
دستام دیگه حرکت نمی کنه.......
کار کردن برام مشکله
موقع حرف زدن ناخودآگاه گریم می گیره
شبها با اشک می خوابم
ولی صبحا که بیدار می شم
می بینم کل بالشم و مقداری از تشک زیرش
خیس شده.........
وقتی می چشم می بینم شوره
شور شور
ولی نه به شوری خون
برای همین دوباره میزارم اشکام روون شه
ولی اینبار دیگه اشک نمی آید....
فقط خونه
خون شور و سرخ
من اینارو می بینم
می ترسم.......
خیلی می ترسم.........
ولی بازم اشک و خون از چشام می ریزه
بازم به حال خودم افسوس می خورم
خدایا................
پدرم میگه جهان رو به خوشبختی می ره...
ولی برای من بر عکسه
تو این چند ساله
من به یک نتیجه رسیدم
همیشه بد تر از بد ترین وجود داره
و این بدتر هیچ وقت از من جدا نمیشه
خدایا......
خدایا.......
خدایا........
خدایا.......
دیگه صدام در نمی آید تا برات آواز بخونم
دیگه دستام بالا نمی ره تا برات دعا کنم
دیگه چشمام نمی بینه که معجزاتت برام حیرت آور باشه
گوشهایم،دیگه نمی تونه حرفهای امید بخش رو بشنوه
در عوض
گلوم هی تنگ تر میشه و
بغض توش بزرگتر
وقتی به تو،عشقم،مردن،زندگی،مامان و بابا،خواهرم و .....
همه ی چیزایی که دوستشون داشتم و دوست دارم فکر می کنم،
دست و پاهام می لرزه
موهای روی گونم سیخ میشه
کف دست و پام یخ می کنه
و بعد به طرز وحشتناکی پاهام مورمور می شه
پس از چند لحظه دیگه نمی تونه وزن بدنمو تحمل کنه
و من می افتم
در واقع سقوط می کنم
سرم به زمین سنگی و سرد اصابت می کنه
درد می گیره
و من می تونم خون زلال خود را روی سنگفرش سفید و براق ببینم
از شدت درد اشکم در می آید
ولی درد از سرم نیست
از درون قلبمه
آخر سر غش می کنم
در آخرین لحظه ی هوشیاریم،
گذشتمو می بینم
تو
زندگی عادیم
مامان و بابا قبلیم
پسری که هیچ وقت ندیده بودم تا به خواهم عاشقش بشم
همون دختر معمولی و ساده
خدایا من می خواهم همه چیزو تموم کنم
اما از خودت می ترسم
می ترسم دیگه تو بهشت رام ندی
آخ عشقم.........
آخ خدایا........
.
.
کمک
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم..........

0000000000000
من تا همین چند وقت پیش عاشق هیچ کس نبودم......
برای این که زندگیم بهتر بشه دلم می خوست عاشق بشم.....
ولی حالا که عاشق شدم........
دلم می خواهد بمیرم...........

بسم رب العشق
نمی دانم آیا این نامه را از من می پذیری یا نه؛
اما دل من می خواهد از تو بنویسد
از تو بگوید اما......
چه بنویسم که نوشتن از تو آسمان ها صفحه می خواهد؟
پس باز دوریت را تحمل می کنم،
شاید....
شاید روزی با رخساره ی سرخ فام و بالهای نقره گونت
در آسمان نیلی به دیدنم بیایی،
تا دیگر نیازی به نوشتن از تو نباشد....
زیرا نوشتن از تو آسمان ها صفحه می خواهد...
تقدیم به رویایی که توصیفش آسمان ها صفحه می خواهد.........
آنوقت شاید باز می گشت........

آره!...آره!...
زندگی یعنی همین!...
یعنی خون!...
درد......!
وای خدای من!
من بار ها طمع خون را چشیدم!
هیچ چیزی به خوشمزگی اون نیست!
من طمع شور و
بوی وسوه کنندش را درک کردم!!
خدایا من فهمیدم بزرگ ترین لذت دنیا چیه!
خون...درد......صدای زجر کشیدنش.....
فریاد می کشید و کمک می خواست!
ولی وقتی چاقوم را درست تو قفسه سینش فرو کردم،
هیچ چیز نگفت،
در عوض خون از شاهرگش بیرون زد،
درآخرین لحظات صدای قلبش رو شنیدم!
صدای درد کشیدنش،
زجه می زد!!!
وای خدای من!
من همه ی پوست بدنش رو کندم!
و از اونها برای خودم لباس دوختم!
آره!....لباس های گرانقیمت و زیبا!
البته نه از جنس ابریشم!
از جنس پوست انسان!!!!!!!!!!
لباس هایی با زیبا ترین طرح های دنیا!
وقتی پوستش را می کندم،
بعضی از رگهای آبی رنگش به پوست چسبید!
آه.....آبی....رنگ مورد علاقه ی من!!!
من باسرنگ،
تمام خون بدنش را بیرون کشیدم؛
با خونصورتم را مثل سرخپوست ها رنگ زدم،
ولی شما بدونید این یک بی فرهنگی نبود؛
من مطابق با بهترین اصول اخلاقی اجتماعی تربیت شدم!
چقدر جالب بود!!
وقتی گوشتش لای دندونهام گیر می کرد!!!
و من اونا رو با نخ دندون در می آوردم!
البته یه مقدار سخت بود!!!!
برای همین تصمیم دارم دفعه ی بعد گوشت ها رو از قبل آبپز کنم!!!!
نمی دانم گوشت آدم با آویشن خوشمزه تر میشه و یا با زنجفیل؟؟؟؟؟
برای من که فرقی نداره!!!
من عاشق هرنوع چاشنی ای هستم!!!!!!
ولی کلا برای گوشت قرمز آویشن بهتره!!!
در حالی که زنجفیل برای غلات و گوشت سفید معجزه می کنه!!!
تا حالا انقدر خون ندیده بودم!
می دونستم که کار از خود زنی با تیغ گذشته!!!!!
حالا باید برم سراغ آدم کشی با تیغ!!!!!!!
خدایا وقتی بچه بودم با خودم فکر میکردم،
که چطور ممکنه روزی تیغ ریشتراش به درد من بخوره؟؟
اما حالا فایدش را خوب می فهمم!!!!

او رفت
نه بدون خداحافظی!
نه...
او بارها و بارها از من خداحافظی کرد.
با اشک شوق و غم
و من هم هر دفعه جوابش را دادم.
دست زمانه ما را از هم جدا نکرد
او خودش خواست برود.
گفت: دلش به رفتن شاد است.
گفتم:من هم شادی دلم به دل توست!
گفتم:برو!!
غم نبودت را تحمل خواهم کرد.
ولی دروغ گفتم!
بزرگرترین دروغی که می توانم بگویم.
بعد از او من فقط شعر مردن خواندم
و.....
در جهان دنبال جوابی گشتم!
جواب سوالی که تمام ذهنم را به خود وا داشته بود:
«او کیست که اینگونه دل مرا به آب و آتش زده است؟»
من هزاران بار
او را در آغوش کشیدم و بوسیدم.
پوستش را همیشه لمس می کردم
و صدایش را می شنیدم.
ولی هیچ وقت درکش نکردم......
هربار به طرفم می آمد
با خدایم می گفتم:
«این دیگر چه تجاوزگریست که خودم هم می خواهمش؟»
حالا هم که رفته است هنوز این سوال را باخود دارم!
او کیست؟
او چیست؟
کدامین عنصر ناپیدا ی بشر است؟
از کجا آمد؟
به کجا رفت؟
شب هایی که به من می خندید،
خنده هایش برایم غریب بود!
وقتهایی که دستش را می گرفتم،
نبض رگهایش را نمی شناختم!
واز خودم شرم زده می شدم،
چرا خودم را در آغوش غریبه ها می اندازم؟
حالا او رفت؛
با یک دنیای بی انتهای سوال
سوال های بی جواب؛
واقعا او دیگر کیست؟
که قلب مرا به آتش کشانده است؟

یکی از دوستان در اربطه با کلمه ی
Hemlock سوالی کرده بودند و از من خواستند جواب دهم.
پرسیدند معنی این کلمه چیست و آیا ربطی به گروه های اتونازی دارد یا خیر؟
من باید بگم که نه!با تمام وجود که من طرفدار مرگ توام با ترحم هستم ولی این کلمه هیچ ربطی به اتونازی ندارد.
شوکران در اصل نام گیاهی سمی است که در افسانه های یونان باستان از آن یاد شده:
<<بشنوید ای کسانی که مورد غضب خدایان قرار گرفته اید؛مرگ پرافتخار و به یادماندنی فقط در جوشانده ی شوکران دیده می شود.>>
پس می توان نتیجه گرفت که از جوشانده ی شوکران به عنوان یک خودکشی بدون درد برای افرادی که بار غم زیادی را تحمل می کردند بوده است.
سابق من به داستان نویسی علاقه ی زیادی داشتم و داستان هایی که می نوشتم غالبی ترسناک و فانتزی داشت!در یکی از داستان ها مرگ بر افرادی که خودکشی می کردند ابتدا به صورت گیاهی زیبا و طی چند دقیقه به یک دوشیزه یا پیراهن سیاه و صورتی ساده و زیبا تبدیل می شد،به طبع گیاه ابتدایی همان شوکران و دوشیزه هم روح شوکران بود که در غلب آدمی ظاهر شده است.
هنگامی که فرد خودکشی می کند،پس از این که دوشیزه شوکران ظاهر می شود،او را می بوسد و با این کار تمام روح شخص را به درون خود می کشد.
شوکران حافظ تمامی مردمیست که دنیا با آنها بد کرده و از آنها در برابر غضب خدا و جهنم دفاع می کند
Hemlock
Miss :دوشیزه شوکراناین گیاه را(در ایران) می توان در مناطق گرگان،گلی داغ،گلستان،جنوب بجنورد،همدان،تهران،کوه هزاران،کوه بزک،لرستان ،فارس،خراسان و ...... یافت
و از خصوصیات این گیاه ارتفاع ۱ الی ۲ ونیم متر و عمر یک تا چند ساله اشاره کرد.برگهای این گیاه به رنگ سبز تیره و بدن کرک است.مهم ترین راه شناسایی این گیاه وجود خالهای قرمز متعددی بر روی ساقه ی آن است.
گلهای این یاه سفید رنگ و چتری فرم است و میوهها هم دارای شیارهایی موجی شکل و بدون کرک است.
سمی بودن این گیاه هم بخواطر این است که آلکالوئید کونین(coniine) و ترکیبات مرتبط با آن در تمامی اندام گیاه وجود دارد.
مخصوصا در میوه ها (بیش از 3.5%) بیشترین تمرکز این آلکالوئید سمی است تا جایی که دیواره
درونی میوه را لایه کونین مینامند.
عملکرد این آلکالوئید بر روی سیستم اعصاب میباشد . به طوری که ماهیچه های بدن جاندار را
فلج میکند . روند فلج شدن ، پا شروع شده و به ماهیچه های بالاتر سرایت میکند. مرگ جاندار
هنگامی فرا میرسد که ماهیچه های تنفسی فلج گردند.
سم این گیاه بر روی حیوانات نیز موثر میباشد.گاو به سم این گیاه بسیار حساس
است و لی گوسفند و بز از حساسیت کمتری برخوردارند. مصرف گوشت حیوان آلوده به این سم
نیز همان اثرات مصرف مستقیم این گیاه را دارد.
گفته می شود سقراط هم با استفاده از همین گیاه جان به جان آفرین تسلیم کرده است!
سال خوبی را آرزومندم!
من دیگر خسته شده ام،
از این آفتاب سوزان؛
من دیگر نمی خواهم از گرما ی فرح بخش خورشید لذت ببرم،
پوست قلب من از شدت نور سوخته،
چروک و سیاه شده،
دیگر زیبا نیست،
وقتی نگاهش می کنی به یاد عفریته های جادوگر درون داستان ها می افتی.
همیشه به من گفتند به جای اشک آه، از نور حیات بخش زندگی خورشید لذت ببر!
من خیلی سعی کردم،ولی نتوانستم؛
گرمای خورشید هیچ وقت برای من مطبوع نبود،
من هیچ وقت مشتاق حیات و زندگی نبودم،
گیاهان سبز در نظر من سیاه بودند؛
در زندگی معنوی من همه چیز سیاه بود.
من هیچ وقت واقعا صدای دریا را نشنیدم،
من هیچ وقت رنگین کمان را ندیدم،
و سیب هرگز با من صحبت نکرد؛
مردم می گویند: من همیشه بی دلیل گریه می کردم؛
می گفتند که من لوسم،
می خواهم جلب توجه کنم،
آنها چون نمی فهمیدند برای چه گریه می کنم،مسخره ام می کردند.
حال می خواهم بگویم؛
چرا که می دانم الان کسی به حرفهایم توجهی ندارد،
(حس خوبیست میان جمعیت گم شدن و دور افتادن!)
من همیشه چیزهایی می دیدم که دیگران نمی دیدند،
روزهای بارانیم باعث می شد که مرگ را ببینم.
من قلب خود و خیلی های دیگر را نگریستم که شکستند و مردند.
من گدای خیابانمان را دیدم که از شدت گرسنگی و سرمای زمستان مرد،
گربه ی حیاتمان به همراه سه فرزند خود به سرنوشت گدای خیابانی محکوم شدند.
چند سال پیش هم کلاسیم خودکشی کرد،
هیچ کس برایش گریه نکرد،
او برای هیچ کس مهم نبود،
او هم مثل من فراموش شده بود،
من هم برایش گریه نکردم،
نه که برای مرگش بی تفاوت باشم،
نه......
من خوب می دانستم که او برای چه این کار را کرد،
و من از شدت عصبانیت،تمامی اشکهایم را در چشمانم حبس کردم!
او فراموش شده بود،
هیچ کس به غیر از من نفهمید که او چرا مرد!
و این خیلی حس بدیه،
من از اون دختر خوشم نمی آمد،
زندگی او را طرد کرده بود،
او هم روحش فرار کرده بود،
ولی همچنان می خواست مثل دیگران باشد،
برای این کار دروغ می بافت؛
همه ی آرزوهای محالش را به دروغ بر خود می بست،
می گفت که دیگران دوستش دارند،
او هم دیگران را دوست دارد،
آسمان و دلش هردو آبی هستند؛
ولی دروغ می گفت!
دروغ محض.....
عاقبت هم خودش فهمید که این طوری نمی تواند زندگی کند؛
پس تصمیم گرفت که دیگر زندگی نکند!
آن زمان بود که من به حالش افسوس خوردم،
ولی هرگز برایش آرزوی یک زندگی شاد را نکردم؛
من از خدا خواستم که یک مرگ آرام و بدون گناه را بر او عطا کند.
من دلم برای بهشت تنگ شده است،
دلم می خواهد که بمیرم،
من دیگر خسته شدم،
دلم می خواهد بمیرم و به بهشت بروم،
اما وقتی به یاد گناهانم می افتم،می فهمم که زنده بمانم خیلی بهتر است؛
آه...ای خدامن........
محتاج کمکت هستم،
خدایا....
من چرا گنه کارم؟
مرا ببخش،
کاری کن که زندگیم پایان یابد،
ولی اگر مردم،
درها ی دوزخ را بر من نگشا؛
من هیچ وقت نفمیدم چرا گناه می کنم،
خدایا من تشنه ی اعترافم،
اما هیچ کشیشی به حرفهایم گوش نداد؛
آه خدایا....
به خدا کشیش ها خود شیاطانند؛
آنها تو را نمی شناسند،
فقط از تو نماز و روزه را می دانند؛
به من گفتند که گناه کارم و هیچ وقت در بهشت راهم نمیدی.
راست می گویند؟
خدایا اگر واقعا راست می گویند به من بگو،قول می دهم که توبه کنم.
خدایا در خانه ی ما تیغ ریش تراش ممنوع شده است،
این چاقو ها هم که به درد نمی خورند،
نمی دانم که چرا هر وقت می خواهم همه چیز را تمام کنم،
مادرم سر می رسد،
از من عصبانی است؛
من براستی که او را آزار می دهم.
می دانم که فرزند خوبی برایش نبودم،
من همیشه سعی کرد خوب باشم،وهمیشه بد مانده ام،
چند روز پیش دوستم در آغوش من شروع کرد به گریه کردن،
خیلی ها مرا برای گریه کردن یار خوبی می دانند،
و من از این بابت خوش حالم.
من دوست دارم که کوله ی زندگیم را پر از غم کنم،
بلکه شاید زجرم به حدی برسد که گناهانم بخشوده شوند؛
هر وقت که زمان گریه ام فرا می رسد،
آسمان برایم کبود می شود،
و آب چشمه به سیاهی می گراید،
و جسمم هم شروع می کند به بیرنگ شدن،
آنقدر شفاف و زلال می شود که می توانم روح سفیدم را ببینم،
او در بدن من جریان دارد،
خون را از رگهایم بیرون می کنند،
و خود جای آنها می نشیند!
حال هم من می توانم روح خود را بنگرم......
دوستان شرم پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرم این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این رازنهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته،دیوانه ی رویی بودیم
بسته سلسله ی مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل نیود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
هیچکس از همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
جفت عاشق،
دست در دست هم،
عاشقانه،
در ساحل قدم می زدند.
ثانیه نگذشته بود بود که پسرک،
چراغ جادو را یافت،
هر دو خوشحال دست خود را بر در چراغ کشیدند،
گرد و غبار را از آن پاک کردند و
امیدوار نگریستند؛
دیو چراغ بیرون آمد و گفت:
«هر آنچه که بخواهید،
هر آرزویی که دارید
را بر آورده میکنم!»
دخترک بی درنگ گفت : دوست دارم که تا آخر دنیا عاشق هم باشیم!
پسر در حالی که به آخرین افق دریا خیره شده بود:کاش هین الان آخر دنیا فرا رسد(!)
گلها و درختان،
باغ و رود،
همگی تشنه ی قطره ای آب،
در انتظار باران.
بر گها زرد و سنگ سیاه؛
همه چیز مرده بود و پژمرده،
زندگی سیه بود تا اینکه ابری پر ز باران گذر کرد،
گلهاو درختان در فریاد و التماس:
ای ابر پر زباران بر ما ببار،
اشکهایت را روان کن،
ما را از آب خود سیراب کن.
ابر به زمین نگریست،
ابتدا میلی بر گریه نداشت،
ولی با دیدن مناظر اندوهبار زمین،
خود را باخت،
گریست
آنقدر گریست که اشکهایش پایان یافت،
ولی رود همچنان خالی بود،
پس تمامی سعی خود را کرد،
آنقدر به خود فشار آورد که دوباره گریه اش گرفت،
باران،
اشک،
و سیلاب،
سیلاب رود را پر آب کرده بود،
و گلها پریشان و آبزده؛
فریاد بر می آوردند:
آهای ابر بس است آب مارا،
تا گلوگاه ما آب پر است،
اندکی بعد نابود خواهم شد.
ولی ابر گم بود در صدای خویش؛
قطع گریه برایش دشوار بود،
پس بازهم گریست،
تا رود پر شود و گیاهان شاداب؛
او نمی دانست که هم رود پر است
و هم گیاهان در حال مرگ؛
چشم و گوش او هردو بسته بودند،
ساعتی بعد چشمانش را باز کرد،
چشمانش تار می دید،
کمی گذشت تا تواند شاهد ماجرا باشد،
ماجرایی نا خواسته،
به جای رود زیبا و گیاهان سبز،
او فقط تعدادی گیاهان از ریشه در آمده دید،
بقیه ی گیاهان در رود سیلبار و گل آلود غرق شده بودند؛
آری....
او خیلی ها را کشته بود،
در حالی که فقط می خواست زندگی را به آن ها ببخشد.
او این را نمی خواست،
پس زد زیر گریه،
از شدت نا راحتی
تا ابد گریه کرد؛
و
کل جهان را آب برد.........
می خواهم بگویم،
از هر آنچه که دارم،
از تمامی بدبختی هایم،که اول حق بود،
و بعد...
در فراسوی دریای بی کران رویا
کسی می خواند با خود از رنج دنیا
طفلک دلش ز دنیا پر بود،پناه آورد به خدا
خدا برای او وقتی نداشت،نومید شد ز دعا
کنون خدایی ندارد برای درد و دل
حیف که خدا نداد به او اندکی دل
دلش خوش بود به یک دو نماز روزا نه اش
حال چه کند که همان نماز هم او را کرد طرد،
فقط بخواطر آرزوهای نا شیانه اش
تصمیم گرفت زین پس آرزویی نداشته باشد
ولی حیف که آرزو نداشتن، آرزویست دیرینه و نیافتنی
وقتی به گذشته می نگرد،یاد زمانی می افتد که محو بود در آرزو های طلایی
آه چه حیف شد،نااگریز از خشم زمانه،آرزو های طلایی جای را دادند به لبخند های بی خیالی
لبخند ها به ظاهر بودن لبخند،ولی باطنش را کس نداند
آخر چه کس داند در درون آدمک چه گذرد؟نمی دانم...هیچ کس نداند



